‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبيات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبيات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

نقدي بر مجموعه «هري پاتر»


يك نقد از كتاب‌هاي هري پاتر خوندم نوشته آقاي روح الله كاملي كه يك مقداري طولاني است. (بدون پي‌نوشت حدود 5250 كلمه است.) ولي اگر حوصله داشتيد اون رو بخونيد. (لينك مطلب) البته اين به معناي آن نيست كه من تمام اون نقد رو قبول دارم. در بعضي موارد به نظر من به اندازه كافي عميق نشده و حتي جاي بحث نيز دارد. اين هم تكه‌اي از اين نقد:

«ولدمورت برای فرار از مرگ هفت جان جای یا جان پیچ ساخته، اشیایی با قدمت و ارزش والا که تکه هایی از روحش را در آنها پوشانده نگاه داشته تا از مرگ برهد و تعداد مجلدات هری پاتر نیز هفت جلد است. آیا هفتگانه هری پاتر به نوعی جان جای یا جان پیچ هایی نیست که جوان کاتلین رولینگ تکه هایی از روحش را در آنها پنهان کرده تا در تاریخ زنده بماند، به مانند شخصیت آفریده­اش( هری پاتر ) و حالا در سراسر دنیا هر خواننده ای به نوعی تکه ای از جان پیچ رولینگ را در قفسه کتابهایش دارد. همه­ ما محافظ جان پیچ های رولینگ هستیم.»

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

پاسخ كوبنده فردوسي به سلطان محمود غزنوي

اين شعر فردوسي از آن شعرهايي است كه من واقعاً قدرت كلام را در آن مي‌بينم. خيلي قشنگ و غرور انگيز از تحقيري كه شده دفاع مي‌كنه و پاسخ مي‌ده. اگر حوصله نداريد اشكالي نداره كه بعداً شعر رو بخونيد ولي يك روز بالاخره بخونيدش.

ایـا شـاه محمـود كشـور گشـای
زكـس گر نتـرسی بتـرس از خدای

كه پیش از تو شـاهان فـراوان بُدند
همـه تاجـداران كیـهان بُـدنـد
فـزون از تـو بـودند یكسر به جاه
بـه گنج و سپـاه و به تخت و كلاه
نـكردنـد جـز خوبـی و راستـی
نگشتـد گـرد كـم و كـاستـی
هـمه داد كـردند بـر زیـردسـت
نبودنـد جـز پـاك یـزدان پرست
نـجُسـتند از دهر جـز نـامِ نیـك
وَزآن نـام جُسـتن سـرانجامِ نیـك
هر آن شـه كه در بنـدِ دینـار بـود
بنـزدیـك اهل خـرد خـوار بـود
جهـان تا بـوَد شهـریـاران بـوَد
پـیـامـم بـرِ تـاج‌داران بـوَد
كه فـردوسیِ طـوسیِ پـاك جـفت
نـه ایـن نـامه بر نام محمود گفت
گر ایدون كه شاهی به گیتی تو را ست
نگوئی كه این خیره گفـتن چراست
نـدیدی تـو ایـن خاطـر تیـز من
نینـدیشی از تیـغ خـونریـز مـن
كـه بد دین و بدكیش خوانـی مـرا
منم شـیر نـر ، میش خـوانی مرا؟
مـرا سهـم دادی كه در پـای پیـل
تنـت را بسـایم چـو دریـای نیل
هـر آنكس كـه شعر مرا كرد پست
نگـیردش گـردون گردنـده دست
به دانـش نبُـد شـاه را دستـگـاه
وگرنـه مـرا برنشـاندی بـه گاه
چـو دیـهیـم‌دارَش نـبُـد در نـژاد
ز دیـهـیـم‌داران نیـاورد یـاد
اگـر شـاه را شـاه بـودی پـدر
بـه سـر بر نـهادی مـرا تاجِ زر
وگـر مـادرِ شـاه، بـانـو بُـدی
مرا سیـم و زر تـا به زانـو بُدی
چـو انـدر تبـارش بـزرگـی نبود
نیـارست نـام بـزرگـان شنـود
كـف شـاه محمـود عـالـی‌تبـار
نُـه اندر نُـه آمد سـه اندر چهار
چـو سـی سـال بردم به شهنامه رنج
كـه شاهم ببخشـد به پاداش گنج
مـرا زاین جهـان بـی‌نیـازی دهـد
میـان یـلان سـر فـرازی دهـد
بـه پـاداش گنـج مـرا درگـشـاد
بـه من جـز بـهای قفیـزی نداد
فقـاعی نَیَـرزیـدم از گنـج شـاه
از آن مـن فقـاعی خریـدم به راه
پشیـزی بِـهْ از شهـریـاری چنـین
كه نـه كیـش دارد نه آئین و دین
پـرستـار زاده نـیـایـد بـه كـار
اگر چنـد دارد پـدر شهـریـار
سـر نـاسـزایـان بـرافـراشتـن
وز ایشـان امیـد بـهی داشـتن
سـر رشته‌ي خـویش گـم كردن است
به جیـب اندرون مار پروردن است
درختـی كه تلـخ است وی را سرشت
گـرش بر نشانـی به باغ بـهشت
وَر از جـوی خُلـدش به هنـگام آب
به بیخ انگبـین ریزی و شهدِ ناب
سرانـجام گـوهـر بـه كـار آورَد
هـمان میـوه‌ي تلـخ بـار آورَد
به عنبـر فـروشـان اگـر بـگـذری
شـود جـامه‌ي تو هـمه عنـبری
وگـر بگـذری سـوی انـگِشت‌گـر
ازو جُـز سیـاهی نیابـی دگـر
ز بد گوهـران بـد نبـاشـد عجـب
نشـاید ستـردن سیـاهی زشـب
بـه نـاپـاك‌زاده مـداریـد امیـد
كه زنگی به شسـتن نگردد سپـید
ز بـد اصـل چشـم بـهی داشتـن
بُـوَد خـاك در دیـده انبـاشـتن
چـو پـروردگـارش چنیـن آفـریـد
نیـابی تـو بربنـدِ یـزدان كلـید
بـزرگی سراسر بـه گفتـار نیسـت
دو صد گفتـه چون نیم ‌كردار نیست
جهـاندار اگـر پـاك ‌نـامـی بُـدی
در ایـن راه دانـش گـرامی بُـدی
شنیـدی چـو زایـن گونه‌گونه سخـن
ز آئـینِ شـاهـان و رسـمِ كهـن
دگرگونـه كـردی بـه كامـم نگـاه
نگشـتی چـنـین روزگـارم تبـاه
از آن گـفتـم ایـن بیـتـهای بلنـد
كـه تا شـاه گیرد از این كار پـند
دگـر شـاعـران را نـیـازارد او
هـمان حـرمت خـود نگه دارد او
كـه شـاعر چـو رنجـد، بگوید هجا
بـمانـد هجـا تا قیـامت بـه جا
بنـالـم بـه درگـاه یـزدان پـاك
فشـاننـده بـر سر پراكنـده خـاك
كه یـارب روانـش بـه آتـش بسوز
دلِ بـنـده‌ي مـستـحق بـرفـروز

۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه

هشت الهفت

در مقدمه كتاب هشت‌الهفت دكتر باستاني پاريزي مي‌خوانيم كه نويسنده علاقه دارد نام كتابش بر اثر كثرت استعمال به شكل كوتاه شده به هَشَلْهَفْ دربيايد. اما نكته اصلي اين كه در اين كتاب نقل شده است از استاد جمال زاده كه اين كلمه هشلهف ريشه انگليسي دارد و در آبادان سال‌ها پيش كه انگليسي‌‌ها از عبارت I shall Have زياد استفاده مي‌كردند مردم بومي اين عبارت را به صورت كلمه‌اي به نام هشلهف نقل مي‌كردند و به آن مفهوم سخن با معني غير قابل فهم داده بودند.
مشابه اين قضيه مربوط به شهر قسطنطنيه مي‌شود. اين شهر كه از مراكز جهان مسيحيت بوده است در امپراتوري روم شرقي به عنوان پايتخت و مهمترين شهر به طور خاص فقط شهر ناميده مي‌شد. واژه شهر در زبان اين مردم كلمه پوليس بوده است و هنگامي كه بوميان اين شهر مي‌خواستند بگويند من به شهر مي‌روم عبارت «ايس تپ پوليس» را بكار مي‌بردند كه مسلمانان عثماني در مجاورت آنها اين عبارت را نام آن شهر پنداشته و در زبان خود آن را استانبول ناميدند. پس از سقوط قسطنطنيه اين نام به اسلامبول تبديل شد. پس از متلاشي شدن امپراتوري عثماني و تجزيه آن و تشكيل كشور تركيه نام شهر مجدداً به استانبول تبديل شد.